نامهای از یک رفیق! (زخمی تنها)
سلام دوست من!
کودکی هایمان چه زود گذشت نوجوانی ها زودتر از آن وجوانی که افسوس از همدور شدیم.
زندگیت چگونه است؟ستاره ای در آسمانت داری که شبها برایت بدرخشد و چشمکبزند و تو خیره به آن از روزگارت لذت ببری؟
آسمان دلت چه؟
همچنان آبی ست؟
همچنانمحبت در آن جاریست؟
چهزیبا میخندیدی هنوز خنده هایت یادم هست امیدوارمهمانی باشی که بودی.
اما من دیگر آنی نیستم که میشناختی دیگر آن حس شاد بودن در من نیست.
جرئت بیرونآمدن از تنهایی امرا ندارم تو را هم ندارم و این آخر بدبختی ست.
آسمان دلمهمیشه ابریست و آه از این باران های اسیدی که دلم را آهن قراضه کرده است.
دیگرشب ها به آسمان نگاه نمی کنم چون چیزی جز سیاهی نیست.
تمامزندگی ام در پوچی میگذرد رفیق.
.کاش بودی و می دیدی
+ نوشته شده در پنجشنبه سیزدهم مهر ۱۳۹۶ ساعت 14:42 توسط بابک
|
درد دلهام...