پورتره!

 اینستاگرام 

 

چه ژستی!؟

instagram.com/insbobygram

بیوفا!!!

باید خیانت کنی تا دیوونه ات باشن...!! 

باید دروغ بگی تا همیشه توفکرت باشن...!! 

باید رنگ عوض کنی تادوسِت داشته باشن...!

اگه ساده ای ,اگه باوفایی,اگه یک رنگی

"هــمـیـشـه تــنــهــایــی"...!!! (مثل اون برگ)

دوستت دارم!!!

آدم هایی هستند که شاید کم بگویند دوستت دارم
یا شاید اصلا به زبان نیاورند دوست داشتنشان را بهشان خرده نگیرید
این آدم ها فهمیده اند دوستت دارم حرمت دارد
مسئولیت دارد ولی وقتی به کارهایشان نگاه کنی
دوست داشتن واقعی را میفهمی
می فهمی که همه کار می کند تا تو بخندی ، تا تو شاد باشی
آزارت نمی دهد ، دلت را نمی شکند
به هر دری می زند که با تو باشد....................

 

خطا گردی!!!


ترا هرگز نمیبخشم که دستانم رها کردی
ز آن چشمِ خُمارینت بگو با من چها کردی؟

خوشا بیگانگانی که ز دردِ من خبر گیرند
که اما تو سفر رفتی ، ز بعدِ آن صفا کردی

خدایا من همان شمسم که دردم با تو میگویم
ز آن یارم چه امیدی که میگوید خطا کردی خطا گردی

برو باشد نمیپرسم ،خدا پشت و پناهِ تو
ولی تو محبت را ز ذاتِ خود جدا کردی

عجب از روزگارم من ، که با تو سازِ خود سازد
همیشه ظاهرت زیبا ولی پنهان ریا کردی

پریشان و پشیمانی ، و میدانم که میدانی
ولی بر گرد نگاهی کن خطا کردی 

 

توکل بر خدایت کن کفایت میکند حتما
 
اگر خالص شوی با او صدایت میکند حتما
 
اگر بیهوده رنجیدی از این دنیای بی رحمی
 
به درگاهش قناعت کن عنایت میکند حتما
 
دلت درمانده میمیرد اگر غافل شوی از او
 
به هر وقتی صدایش کن حمایت میکند حتما
 
خطا گر میروی گاهی به خلوت توبه کن با او
 
گناهت ساده میبخشد رهایت میکند حتما
 
به لطفش شک نکن گاهی اگر دنیا حقیرت کرد
 
تو رسم بندگی آموز حمایت میکند حتما
 
اگر غمگین ، اگر شادی خدایی را پرستش کن
 
که هر دم بهترینها را عطایت میکند حتما

مرد راهش باش تا شاهت کنم     صد چو لیلا کشته در راهت کنم

یک شبی مجنون نمازش را شکست
بی وضو در کوچه ی لیلا نشست
عشق آنشب مست مستش کرده بود
فارغ از جام الستش کرده بود
سجده ای زد بر لب درگاه او
پر ز لیلا شد دل پر درد او
گفت یارب از چه خوارم کرده ای؟
بر صلیب عشق دارم کرده ای؟
جام لیلا را بدستم داده ای؟
وندر این بازی شکستم داده ای؟
نیشتر عشقش به جانم می زنی؟
ذ ذ دردم از لیلاست آنم می زنی؟
خسته ام زین عشق،دل خونم نکن
من که مجنونم،تو مجنونم نکن
مرد این بازیچه دیگر نیستم
این تو و لیلای تو...من نیستم
گفت:ای دیوانه لیلایت منم
در رگ پنهان و پیدایت منم
سالها با جور لیلا ساختی
من کنارت بودم و نشناختی
عشق لیلا در دلت انداختم
صد قمار عشق یکجا باختم
کردمت آواره ی صحرا نشد
گفتم عاقل می شوی،اما نشد
سوختم در حسرت یک یاربت
غیر لیلا بر نیامد از لبت
روز و شب او را صدا کردی ولی
دیدم امشب با منی،گفتم بلی...
مطمئن بودم به من سر می زنی
بر حریم خانه ام در می زنی
حال این لیلا که خوارت کرده بود
درس عشقش بی قرارت کرده بود
مرد راهش باش تا شاهت کنم
صد چو لیلا کشته در راهت کنم

با #خدا معامله کن خدا #پولت را چند برابر می کند و خودت نمی فهمی!

️بعد از یک عمر دنبال #پول دویدن

من دکتر س.ص متخصص اطفال هستم.

سال ها قبل چکی از بانک نقد کردم و بیرون آمدم، کنار بانک دستفروشی بساط باطری، ساعت، فیلم و اجناس دیگری پهن کرده بود.دیدم مقداری هم #سکه دو ریالی در بساطش ریخته است.

آن زمان تلفن های عمومی با سکه های دو ریالی کار می کردند؛ جلو رفتم یک تومان به او دادم و گفتم دو ریالی بده... او با خوشرویی #پولم را با دو سکه بهم پس داد و گفت : این ها صلواتی است!!!

گفتم : یعنی چه؟ گفت : برای سلامتی خودت صلوات بفرست و سپس به نوشته روی میزش اشاره کرد. (دو ریالی صلواتی موجود است).

باورم نشد، ولی چند نفر دیگر هم مراجعه کردند و به آنها هم… گفتم : مگر چقدر درآمد داری که این همه دو ریالی مجانی می دهی؟ با کمال سادگی گفت : ۲۰۰تومان که ۵۰ تومان آن را در راه خدا و برای این که کار مردم راه بیفتد دو ریالی می گیرم و صلواتی می دهم.

مثل اینکه سیم برق به بدنم وصل کردند، بعد از یک عمر که برای #پول دویدم و حرص زدم، دیدم این دست فروش از من خوشبخت تر است؛ که یک چهارم از مالش را برای خدا می دهد، در صورتی که من تاکنون به جرأت می توانم بگویم یک قدم به راه خدا نرفتم و یک مریض #مجانی نیز نپذیرفتم!!!

احساساتی شدم و دست کردم ده تومان به طرف او گرفتم. آن جوان با لبخندی مملو از صفا گفت : برای خدا دادم که شما را خوشحال کنم. این بار یک اسکناس صد تومانی به طرفش گرفتم و او باز همان حرفش را تکرار کرد..!

من که خیلی مغرور تشریف دارم مثل یخی در گرمای تابستان آب شدم… به او گفتم : چه کاری می توانم بکنم؟ گفت : خیلی کارها آقا! شغل شما چیست؟ گفتم: پزشکم؛ گفت : آقای دکتر شب های جمعه در مطب را باز کن و مریض صلواتی بپذیر... نمی دانید چقدر ثواب دارد!

صورتش را بوسیدم و در حالی که گریان شده بودم، خودم را درون اتومبیلم انداختم و به منزل رفتم. دگرگون شده بودم، ما کجا این ها کجا؟! از آن روز دادم تابلویی در اطاق انتظار مطبم نوشتند با این مضمون؛ "شب های جمعه مریض صلواتی می پذیریم".

دوستان و آشنایان طعنه ام زدند، اما گفته های آن دست فروش در گوشم همیشه طنین انداز بود : با #خدا معامله کن خدا #پولت را چند برابر می کند و خودت نمی فهمی!

«بخشیدن دل بزرگ می‌خواهد نه توان مالی.»


تابستان شده بود و هوا خیلی گرم بود. به آپارتمان جدیدی رفته بودیم که کولر نداشت. کولری خریدم. برای بردن کولر به پشت‌بام دو تا کارگر گرفتم. کارگرها گفتند که 40 هزار تومان می‌گیرند. من هم کمی چانه‌زنی کردم و روی 30 هزار تومان توافق کردیم.

بعد از اینکه کولر را به پشت بام آوردند و زیر آفتاب داغ پشت‌بام عرق می‌ریختند، سه تا 10 هزار تومانی به یکی از آن دو کارگر دادم. او یکی از 10 هزار تومانی‌ها را برای خودش برداشت و دو تای دیگر را به کارگر دیگر داد.

به او گفتم: «مگر شریک نیستید؟»

گفت: «چرا، ولی او عیال‌وار است و احتیاجش از من بیشتر.»

من هم برای این طبع بلندش دست تو جیبم کردم و دو تا 5 هزار تومانی به او دادم. تشکر کرد و دوباره یکی از 5 هزار تومانی‌ها را به کارگر دیگر داد و رفتند.

داشتم فکر می‌کردم هیچ وقت نتوانستم این قدر بزرگوار و بخشنده باشم. آنجا بود که یاد جمله زیبایی افتادم:
«بخشیدن دل بزرگ می‌خواهد نه توان مالی.»